شهادت ایمان غریبه

به نام خداوندمان عیسی مسیح که قلبهای همه ما را تبدیل میکند. شهادت ایمان غریبه

من غریبه بودم. این اسم مستعاری است که برای خودم گذاشتم . دختری که مدتها با خودش و دیگران غریبه بود ولی نمی دانست.

از زمان کودکی خدا را در نزدیکی خودم احساس میکردم و همیشه وقتی در مشکلات قرار می گرفتم در زمان رهایی وجود و حضورش را احساس میکردم . یادم میاد وقتی دبستان بودم پدر ماشین سنگین داشت و روی اون کار میکرد و مدتها در جاده و بیابان بود.
و در اثر کار با ماشین سنگین به مشکل گردن درد و دست درد دچار شده بود . قبل از اینکه این اتفاق برای پدرم بیفته حدود یکی دوسال قبلش من فیلم عیسی مسیح را دیده بودم و آنقدر تحت تآثیر محبت مسیح قرار گرفته بودم که وقتی نماز میخواندم در آخر نماز با مسیح صحبت میکردم و علامت صلیب را رسم میکردم و یکبار مادرم این را دید و گفت این کار تو اشتباهه ما مسلمانیم و نباید این کار را انجام دهیم. بعدها فقط سعی کردم مسیح را دوست داشته باشم چون او را کامل نمیشناختم. بعد از یکی دوسال با مشکلی که برای پدرم پیش آمد خیلی نگران بودم و یک شب خوابی دیدم خواب دیدم که در یک باغ زیبا دارم حرکت میکنم و دستم در دستهای مهربان مردی است . بله او مسیح بود با پیراهنی سفید و بلند و صورتی زیبا که دست مرا در دستش گرفته بود و با من قدم میزد و من با او صحبت میکردم و او را پدر صدا میکردم و به او گفتم پدر من مریض است . آیا او خوب میشه. و او جواب داد بله حتما خوب میشه. و من وقتی بیدار شدم نفهمیدم که مسیح پدر مرا شفا داده است ولی او این کار را کرده بود. و حتی این را نفهمیدم که چرا او را پدر صدا کردم. الان میفهم که او از همان زمان مرا به فرزندی قبول کرده بود و انتخاب شده بودم.

یکبار دیگر هم رویایی از مسیح داشتم و در خواب میدیدم که مسیح را مصلوب کرده‌اند و من به دنبال او می گردم و در کوچه‌هایی تنگ و باریک میدوم و باران شدید همراه با خون بر روی زمین جاری است و شدیدا گریه می کنم و می گویم من او را می خواهم باید او را ببینم.

این رویاهایی بود که در کودکی داشتم و دیگر هرگز رویایی ندیدم تا زمانی که ایمان آوردم.

در سن نوجوانی در یک مدرسه شاهد درس خواندم و درسم خوب بود ولی تحت تاثیر مذهبیون قرار گرفته بودم و با اینکه اعمال شریعت را به دقت انجام می دادم ولی همیشه از خداوند می ترسیدم و احساس آرامش نمی کردم. در سن جوانی از حالت مذهبی کمی خارج شدم و به مدرسه عادی رفتم . بعد از گرفتن دیپلم در دانشگاه ازاد در یکی از شهرستانها قبول شدم. و به آنجا رفتم چون خانواده مادری من یعنی مادربزرگ و پدربزرگ من آنجا بودند و شروع به درس خواندن کردم. پدربزرگم خیلی مذهبی بود و همیشه آنجا مجبور بودم به خاطر ظاهر هم که شده شریعت را کامل رعایت کنم ولی به خاطر تعصب او بیشتر و بیشتر از مذهب بدم می‌آمد. در دوره دانشگاه عاشق پسری شدم که همشهری من نبود ولی من شدیدا به او علاقمند شده بودم و با مخالفت شدید خانواده او به خواستگاری من آمد حدود ۴ سال با هم دوست بودیم و پدر من حدود یک ترم مرا از رفتن به دانشگاه محروم کرد و من که اگر او اینکار را نمی کرد هفت ترمه تمام می کردم به خاطر این مسئله یک ترم درسم عقب افتاد. در تمامی روزهایی که از کسی که دوستش داشتم دور بودم خدا را صدا می کردم و با او درد دل می کردم و شب های زیادی را گریه می کردم و از خداوند کمک می خواستم بالاخره بعد از مقاومت های زیادی که من کردم و صبر و تحملی که همسرم کرد پدر راضی به ازدواج ما شد و ما بعد از مدتی با هم ازدواج کردیم. در روزهای اول زندگی خیلی با ما نامهربان بود ولی بعدها به خاطر رفتار خوب همسرم پدرم هم با ما خوب شد و الان میتونم بگم همسر مرا از پسر خودش بیشتر قبول داره. تا اینجا قضیه خوب بود ولی ما یک اشتباه بزرگ در زندگی کردیم و اون این بود که در دام اعتیاد گرفتار شدیم. در ابتدا خیلی به نظر جالب و خوب می آمد ولی بعد از مدتی فهمیدم که در بد وضعیتی قرار گرفتم چندین بار تصمیم به ترک اعتیاد گرفتم ولی هردفعه با بدبختی شکست می خوردم تا بالاخره موفق شدم البته اون موقع من به هیچ کس چیزی نگفتم چون از خانواده‌ام می ترسیدم در تمام روزهایی که احتیاج به کمک داشتم حتی کسی را نداشتم که یک لیوان آب یا غذا به من بدهد. و در فشار مالی هم بودم و نمی توانستم تحت درمان قرار بگیرم و با درد خیلی زیادی این مرحله را پشت سر گذاشتم . حدود ۴ سال از آن ماجرا گذشت و ما صاحب فرزندی شدیم. در این مابین مشکلات مالی زیادی داشتیم ولی برکت حضور فرزندمان زندگی ما را زیبا می کرد. از آنجا که اعتیاد بیماری برگشت پذیری است کما بیش با مواد درگیر می شدم ولی شوهرم بیشتر و او چندین بار این اشتباه را تکرار کرد. ولی من با احتیاط تر رفتار می کردم ولی به هرحال دوباره گرفتار شدم و اینبار گفتم دیگه نمیتونم بگذارم کنار. از همه چیز و همه کس بریده بودم و چون دیگر مثل قبل خیلی هم جوان نبودم روز به روز چهره‌ام بیشتر و بیشتر خراب شد و در درون همه که بدتر. انواع بیماریها را تجربه کردم و فقط و فقط به مرگ فکر می کردم به روزی که به زودی به سراغ من خواهد آمد و در این بین بیشتر از همه دلم به حال فرزندم می سوخت . اعتیاد مانند یک افعی همه وجودم را درگیر کرده بود و روح مرا مثل باتلاقی کثیف و تاریک کرده بود. نسبت به همه چیز بیتفاوت شده بودم و فقط به این فکر می کردم که خلا درونم را با آن پر کنم. حدود دو سال بود که نماز و عبادتهای شریعت را هم کنار گذاشته بودم . البته قبل از اینکه این کار رو بکنم قرآن را به طور کامل خوانده بودم و در مورد اسلام تحقیق می کردم شاید بتوانم از این طریق آرامشی پیدا کنم ولی یک روز به این نتیجه رسیدم که همه اینها دروغی بزرگ است و چون فکر می کردم اسلام کاملترین دین است همه ادیان را زیر سوال می بردم و می گفتم همه دروغ می گویند و حتی خدایی هم در کار نیست اگر خدایی در کار بود مرا از این تاریکی نجات می داد. روزی رسید که در اوج بیماری و بدحالی بودم و احساس می کردم تا یک هفته دیگر با مرگ روبرو خواهم شد. آن موقع بود که از ته دلم دعا کردم که ای خدا اگر تو وجود داری و منو میبینی به من رحم کن و مرا نجات بده من نمیتونم نماز بخونم من به این قرآن اعتقادی ندارم من نمیخوام با تو عربی صحبت کنم من با این اعمال آرامشی کسب نمی کنم. اگه واقعا تو وجود داری خودت را به من بشناسان. و خودم را به او سپردم. آن روز گذشت و من روزی در یکی از کانال‌های ماهواره برنامه کشیش حمید را داشتم نگاه می کردم. البته آن کانال کانال مسیحی نبود ولی در آن ساعت برنامه مسیحی داشت پخش می کرد. یک خواهری آمده بود که دخترش سرطان خون داشت و او از مسیح شفا گرفته بود و وقتی شهادت زندگی خودش را داد او را شبیه خودم دیدم چون سالها در بین مسیحیت و اسلام گیر کرده بود و همیشه از اینکه دین خودش را تغییر بدهد می ترسید و فقط مسیح را دوست داشت ولی به جایی رسیده بود که به او ایمان آورده بود و حدود ۶ ماهه بعد از آن خداوند معجزه خود را انجام داده بود و دخترش را از سرطان نجات داده بود و او شهادت زندگی‌اش را آن روز تعریف کرد. و خواهر نلی که من به او خیلی ارادت دارم در مورد مسیح شروع به حرف زدن کرد و گفت که اگر محبت واقعی خداوند را می خواهید او را صدا کنید و قلبتان را به مسیح باز کنید او شما را جواب خواهد داد و من در آن لحظه او را صدا کردم و گفتم عیسی مسیح من تو را نمی شناسم ولی قلبم را به سوی تو باز می کنم. اگه تو حقیقتی اگه تو نجات دهنده‌ای به قلب من بیا و زندگی مرا تغییر بده. ایمان من از اینجا شروع شد و زندگی من از آن لحظه تغییر کرد. تصمیم به ترک گرفتم. و ظرف یک ماه هم سیگار و هم اعتیاد به مواد مخدرم را کنار گذاشتم. البته در این بین به عفونت شدید سینوس و ریه دچار شده بودم و درد زیادی را متحمل شدم. ولی به قوت مسیح و اعتماد به او این مرحله را پشت سر گذاشتم. الان حدود ۴ ماه از ایمان من میگذرد و روز به روز برکت و حضور خداوند را در زندگی‌‌ام احساس می کنم و با افتخار اعلام می کنم که به او ایمان آوردم و او زندگی مرا تغییر داد. تمام کینه‌هایم را دور ریختم کسی را که مدتها بود نبخشیده بودم و همیشه از فکر او ناراحت می شدم بعد از ایمان به مسیح با محبت الهی بخشیدم و الان تغییر کرده‌ام و تولدی نو پیدا کردم روح من عوض شده است به همه محبت می کنم. و به راحتی دیگران را می بخشم. و فقط به این فکر می کنم که آیا پدر از من راضی است چه چیزی او را خشنود می کند. هروقت زمین می خورم او را صدا می کنم و آرامشی در من وارد شده است که همه اطرافیانم آن را احساس می کنند. برای همسرم هم در دعا هستم و مطمئنم که عیسی مسیح همانگونه که مرا از تاریکی نجات داد به قوت و عشق الهی او راهم نجات خواهد داد. خدا راشکر برای مسیح و جلال بر نام او.

کلیسای ایرانیان دُبی

رادیو مژده

رادیو مژده

معرفی نرم افزار مژده

نرم افزار مژده

بالای صفحه