چگونه ازاعتیاد آزاد شدم

در یک خوانواده مسیحی به دنیا آمدم اما نه می دانستم عیسی کیست و نه اینکه برای من چه کرده است . تنها اطلاعاتی که از او داشتم همان بود که در مدارس به ما بصورت داستان یاد داده بودند.چگونه ازاعتیاد آزاد شدم

علاقه به عرفان هیپنوتیزم و یوگا

وقتی ۱۷ ساله بودم اشتیاق شدیدی برای شناختن خداوند در دل خود احساس می کردم و می خواستم بدانم که چگونه می‌توانم به حضور خداوند راه یابم . این کنجکاوی و علاقه ای که به خدا داشتم مرا به سوی عرفان کشید و با خواندن کتابهای عرفانی به محافل دراویش کشش پیدا کردم و بسیار مجذوب کارهای خارق العاده آنها شدم . همزمان با این مسأله با علم هیپنوتیزم  آشنا شدم وشروع به تحقیق در مورد آن کردم و با خواندن کتابهای بسیار و نیز تمرینهای زیاد توانستم خود را هیپنوتیزم کنم و در حالت خلسه فرو بروم. همراه با هیپنوتیزم با ورزش یوگا آشنا شدم و با تلقینات خواستم به خدا دست یابم و بالاخره به جایی رسیدم که خواستم مانند مرتاضان در کوهها زندگی کنم تا از این طریق نفس خود را کشته مقبول خدا واقع شوم . ولی با همۀ این کارهایی که انجام می دادم هیچ وقت نتوانستم خوشی یا آرامش درونی بیابم . به هر حال به علت مخالفت پدر و مادر از رفتن به انزوا منصرف شدم و پس از مدتی به خدمت نظام رفتم اما همیشه این سوال در ذهن من بود که اگر خدایی هست پس چرا خود را به انسان ظاهر نمی کند تا همه به او ایمان آورند .

کشش به سوی مواد مخدر

رفته رفته دوستان زیادی پیدا کردم و چون تفریحات سالمی نبود روی به مشروب و سیگار آوردم و بعد از مدتی با حشیش آشنا شدم . مدتی هم خود را با آن مشغول کردم . ولی به علت خلع درونی حشیش هم نتوانست مرا ارضا کند تا اینکه محیط مرا با تریاک آشنا کرد .  در اوایل مصرف تریاک بسیار خوشایند بود و برای تفریح از آن استفاده می کردم . ولی این تفریح بعد از مدتی مبدل به استفاده روزمره شد . وقتی به خود آمدم که دیگر خیلی دیر بود . چونکه هم جسمم به آن معتاد شده بود و هم فکرم در مدت هفت سالی که از تریاک استفاده می کردم بارها تصمیم به ترک آن گرفتم ولی فایده ای نداشت چون بعد از مدتی چیز دیگری را جایگزین آن می کردم

رفتن به اروپا و بدبختی بیشتر

علاوه بر مشکل اعتیاد جسمی, رو ح و فکرم نیز بیمار شده بود و خلع درونی بتدریج بیشتر می شد. تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتم از کشور خارج شوم و زندگی جدیدی را شروع کنم . پس به یکی از کشورهای اروپا یی آمدم . در کشوری که مواد مخدر آزاد بود و جاهایی برای فروش و مصرف آن وجود داشت, بدون اینکه متوجه شده باشم که در چه کشوری آمدم. چیزی نگذشت که به علت دوری از دوستان و خانواده دلتنگی  شدیدی به من دست داد و خود را تنها و بی کس احساس کردم . در نتیجه برای فرار از این وضعیت مجبور شدم مواد مخدر بیشتری استفاده کنم تا بدین وسیله دلتنگی  خود را فراموش کنم.
حالا مشکل شده بود دو تا : یکی خلع درونی و دیگری احساس غربت و دلتنگی برای دوستان و خانواده‌ام.  بعد از گذشت دو سال وضع روحی و جسمی ام بسیار خراب شده بود بطوری که صبح که از خواب بیدار میشدم روزم را با مشروب و تریاک و حشیش شروع می کردم و تا شب به همین منوال ادامه می دادم .

دزدی !

این فساد طوری در وجود من رخنه کرده بود که مرا تشویق به دزدی کرد, کاری که تابحال در زندگی ام نکرده بودم چیزهایی را از مغازه ها می دزدیدم که ارزش دزدیدن را نداشت . ولی این فکر آنقدر در من رشد کرد که به فکر دزدیهای بزرگتر افتادم , و شروع به دزدی دوچرخه و موتور , تا اینکه به فکر یک دزدی بزرگی افتادیم که بتوانیم ماشین بدزدیم و ازطریق  آن  بتوانیم به یکی از جواهر فروشیها سرقت کنیم و تا آخر عمر بخوریم و از زندگی لذت ببریم. تا اینکه خدا رحم کرد و اجازه نداد که به  این مرحلۀ آخری دست بزنیم.
روزهایم به همین منوال  می گذشت تا اینکه یک روز به خود آمدم . گذشتۀ خود را به یاد آوردم اینکه چرا از ایران خارج  شدم به وضعیت کنونی ام و آینده ای که در انتظارم بود فکر کردم.

آشنایی با یک خانواده مسیحی

این مسأله باعث شد که تصمیم بگیرم به ایران باز گردم . در همان روزها که خود را آماده بازگشت می‌کردم  با یک خانواده مسیحی آشنا شدم و با شنیدن داستان زندگی‌شان و اینکه چطور خداوند آنها را عوض کرده وبا عیسی مسیح زنده ملاقات کرده‌اند من نیز تحت تاثیر قرار گرفتم.
پس از چند روز آنها باز به دیدنم آمدند ودر حالی که در حالت خماری بودم صحبت از قدرت خداوند و محبت او شد که  ((خدا جهان را اینقدر محبت نمود که پسر یگانه خود را داد تا هر که به او ایمان آورد هلاک نگردد بلکه حیات جاودانی یابد))    
(یوحنا ۳ : ۱۶) .
سخنان آنها برای من بسیار دلچسب و شیرین بود . آنها از نجات انسان واینکه چطور انسان به علت نافرمانی از خدا اسیر گناه شده و گناه, آرامش و خوشی وسلامتی را از انسان گرفته و بجای آن  ترس و نا آرامی و بیماری و بسیاری بدبختیهای دیگر را به انسان منتقل کرده و مهم تر از همه اینکه حیات جاودانی را از او گرفته صحبت کردند. آنها به من گفتند که چون انسان ضعیف تر از آنست که بخواهد در مقابل گناه ایستادگی کند خدا برای او نجات دهنده ای فرستاد تا ( هر که به او ایمان آورد وتعمید یابد نجات یابد و اما هرکه ایمان نیاورد بر او حکم خواهد شد )    ( مرقس ۱۶ : ۱۶ )

چگونه با خدا ملاقات کنم؟

پس از صحبت های بسیار از آنها پرسیدم ((باوضعیت کنونی چگونه می توانم به حضور خدا راه پیدا کنم)) جوابی که آنها به من دادند بسیار ساده ولی تکان دهنده بود گفتند : ( در نام عیسی مسیح با صدای بلند دعا کن و در هر وضعیتی که هستی او تو را می پذیرد)  این مسأله آنقدر ساده به نظر می آمد که نمی توانستم تصور کنم که می‌شود به این آسانی با خداوند زنده ملاقات کرد .
این سوال در ذهنم ادامه یافت تا اینکه این خانواده را باز ملاقات کردم و کلام خدا را از طریق آنها شنیدم . پس در دل خود تصمیم گرفتم که یک با ر دیگر هم که شده برای شناخت خدا تلاش کنم و همان موقع نیت کردم که با تمام دل و جان این را هم امتحان کنم ولی اگر به نتیجه ای نرسیدم باوجدانی راحت به زندگی گناه آلود خود ادامه خواهم داد .
اولین آیه از کتاب مقدس که با قلبم صحبت کرد این بود که عیسی فرمود : (( هر که می خواهد مرید من باشد باید خود را فراموش کند و صلیب خود را برداشته مرا پیروی کند )) ( متی ۱۶ : ۲۴ ) .
من این کلام را پذیرفتم از همان روز از تمام کارهای گناه آلود خود دست کشیدم و به سوی خداوند باز گشت نمودم و این دعا را کردم :
( ای خداوند از تو خواهش می کنم مرا کمک کن تا بتوانم تو را بشناسم . من هیچ چیز از تونمی خواهم ؛ نه اقامت نه پول نه  ثروت  و نه  هیچ چیز دنیوی دیگر  فقط یک چیز را می‌خواهم بدانم , آیا تو واقعاً هستی یا زائیدۀ ذهن ما تو را آفریده ؟ و اگر واقعاً هستی می‌خواهم که خودت را به من  نشان بدی و اگر واقعاً خودت را ثابت کنی که هستی من به تو قول می‌دهم که نه فقط  تمام زندگیم وقف تو کنم بلکه تا جان خود را برای تو فدا کنم .  چونکه تو لایق ستایش و حرمت هستی در نام یگانه فرزندت عیسی مسیح طلبیدم . )

رهایی از کشمکش روحی

به مدت چند روز این دعا را تکرار کردم . اما یک روز در وضعیت روحی خیلی بدی قرار گرفتم از یک طرف شک و تردید در مورد پیروی عیسی مسیح به من روی آورده بود و از طرف دیگر کشش به طرف لذات دنیوی در من بود من در یک کشمکش روحانی قرار داشتم . در همین حالت کتاب مقدس را برداشتم و در حین خواندن به آیه ای برخوردم که می گفت : (( آیا نمی‌دانید  که دوستی دنیا دشمنی خداست ؟ پس هر که می خواهد دوست دنیا باشد دشمن خدا گردد .)) ( یعقوب ۴: ۴ )
پس از خواندن این آیه احساس کردم که قوتی خاص بر من آمد . چندین بار این آیه را خواندم . و در حالی که می‌خواستم آن را بنویسم و حفظ کنم متوجه شدم که آن حالت ناراحت کننده و کشمکش را ندارم . وجود شخصی را در اطاقم احساس
کردم اول فکر کردم که هم اتاقی‌ام است,  وقتی که سرم را از روی کتاب بلند کردم تا اطرافم را نگاه کنم ناگهان با  آن جلال عظیم عیسی مسیح روبرو شدم,  انگاری مسیح  آسمان را ترک کرده  و به ملاقات من آمده باشد,  شادی و آرامش خیلی عمیق و عجیبی  در خود احساس کردم که تا به حال همچین چیزی توی عمرم تجربه نداشتم. با یک محبتی عظیمی روبرو شدم که انگار از تمام گذشتۀ من با خبر بود , محبتی که برای من بسیار غریب بود . و تا چند لحظه همه چیز را فراموش کرده و خود را در آغوش خداوندم عیسی مسیح دیدم . این رابطه آنقدر شیرین و لذت بخش بود که نمی خواستم لحظه‌ای از او جدا شوم , و از خوشی بغض گلویم را فشرد و شروع به گریستن کردم  ,  و در حالی که چشمانم پر از اشک بود  گفتم  ای خداوند من شایستۀ این همه محبت نیستم من آدم بسیار فاسد و گنهکاری هستم, پس چرا باید  مرا اینقدر محبت کنی ؟
نمی دانستم که چه با ید بکنم . تنها چیزی که از دهانم خارج می شد این بو د که, خداوندا تو چقدر عالی هستی من لیاقت آن را ندارم که تو مرا ملاقات کنی و مرتب خدا را بخاطر وجودش شکر می کردم . او مرا با روح آرامش و تسلی بخش خود پر کرده بود طوری که تمام وجودم سرشار از آرامی و یک شادی عجیب و وصف ناشدنی تمام قلبم را پر ساخته بود. در حالی که غرق در حیرت بودم احساس کردم که  مثل فرزند گمشده ای که پس از مدتها پیدا شده و پدرش او را در آغوش گرم خود گرفته و دست بر سر و صورت او می کشد و از او سوال می کند که تو کجا بودی ؟ کجا  بودی ؟
همین سوال را من از خدا  می کردم که واقعا خداوندا  تو تا بحال کجا بودی ؟ چرا زودتر از اینها که من در پی تو بودم خود را بر من آشکار نکردی ؟ چرا الان ؟    خداوند در جواب  من گفت تو آن موقع بندۀ دو ارباب بودی. تو هم گناه را دوست داشتی و هم اینکه می‌خواستی مرا پیدا کنی. انسان نمی‌تواند دو ارباب را خدمت کند.
خداوند مرا با رحمتهایش بسیار شرمنده کرد , بعد از آن واقعه خداوند گوشهایم را باز کرد تا   من صدای جشن عظیمی که در آسمان به جهت من بر پا شده بود بشنوم . و خداوند می‌گفت که این جشن و سرور در آسمان برای توست فرزندم که به سوی خدا بازگشت کردی. بجهت توبه یک نفر در آسمان جشن عظیمی بر پا می‌شود.
(  لوقا ۱۵ : ۱۰ )
دوست عزیز اگر تا بحال با خدای زنده ملاقات نداشته اید اکنون می توانید او را ملاقات کنید او در کنار شماست و می تواند زندگی شما را نیز عوض کند و بجای یأس و ترس و نا امیدی و ناخوشی حاضر است به شما شادی و خرمی و آرامش سلامتی  همراه با حیات جاودانی را عطا کند .  فقط کافی است که دعا‌های خودتان را به اسم عیسی مسیح بطلبید که آن را خواهید یافت , و شادی شما کامل خواهد شد.  (یوحنا ۱۶ : ۲۴ )

فیض خداوند با شما باشد و بماند تا ابد الاباد. آمین.

کلیسای ایرانیان دُبی

رادیو مژده

رادیو مژده

معرفی نرم افزار مژده

نرم افزار مژده

بالای صفحه